تبليغاتX
فراموشی
جملاتی درباره کلمات

جامعه ما از یک جور بیماری روانی خطرناک رنج می برد که ممکن است آسیب های ناشی از آن گریبان نسل های صدم و صد و پنجاهم ما را هم بگیرد . و آن بیماری از دو بخش تشکیل می شود ٬ بخش اول کتمان شدید داشتن رابطه جنسی با دوست پسر ٬ نامزد یا حتی شوهر ( در افرادی که تازه ازدواج کرده اند ) که نشان دهنده عذاب وجدان یا ترس از افشای این مسئله ی کاملن طبیعی می باشد و بخش دیگر داستان پردازی در مورد دو نفر غیر هم جنس است که بنا به دلایلی در یک مکان در بسته قرار داشته باشند . مثلن رابطه بین دو استاد غیر هم جنس یا استاد با دانشجوی غیر هم جنس و یا حتی رابطه بین یک / چند دختر یا یک / چند پسر در یک مکان خلوت . ذهن بیمار فردی که تصور می کند عدم رابطه جنسی با پارتنرش ٬ او را در حد یک قهرمان نشان می دهد ٬ روی هم نپریدن دو انسان را در یک مکان خلوت از جمله کارهای محال می شمرد .

همین خطرناکی این ذهن کثیف و بیمار است که این همه تجاوز خلق می کند ٬ این همه سرخوردگی جنسی به بار می آورد و به بی اعتمادی عجیب مردم ما به جنس مخالف اغواگر یا متجاوز دامن می زند . فرض کنید یکی از دوستان شما ( در یک جامعه آزاد )بگوید که با یک / چند انسان از جنس مخالف هم خانه شده است ٬اگر اولین تصور شما یک تختخواب بزرگ چند نفره است ٬ هر چه سریعتر به مطب یک روانپزشک مراجعه کنید .

نوشته شده توسط سارا معمارزاده در ساعت 12:49 | لینک  | 

عجیبه!

بازار سخن تشنه و

چین نشسته!

نوشته شده توسط روشنک ایراهیمی نژاد در ساعت 22:3 | لینک  | 

نمی فهمم این آریایی بازی ها را. تمدن ها میمیرند. مثل همه چیز. چرا این ترس از مرگ، بشر را چنین هزیان گو می کند. بگذار این تاریخ کمر شکن آرام بگیرد. بگذار این ستونها با خیال راحت فرو بریزند. بگذار بربریت، این دین مضحک را ببرد. بگذار این چسب لعنتی جامعه شناسها وا برود بگذار هم را بدریم، بیرون بریزیم این عقده های فرویدی را. دلتان بسوزد برای تمدن لنگ و الکن و بی مشاعر. پست و فرومایه شده آن شکوهی که چه یهتر که در کتاب ها هم دیگر نمی خوانیمش. بگذار زیر و رو بشود این فلات نفرین شده، شاید سحرخدایگان باطل شود. بگذار از این بدتر بشود. چنگ زدن به این ستون های پوسیده فقط سلامت روانیت را به خطر می اندازد. بگذار با عزت –ی که چیزی ازش نمانده- بمیرد.

 این دیوارها بدجور پوسیده . بدهید بساز بفروش. شاید خاک ما و نیاکانمان به هم آمیزد و بنای نو پناه امنی بشود برای یک وجب صلح. آن وقت شاید نبش قبر کوروش تفریح سالم آیندگان خردمند شود. نه مسخره ی دست ما احمق ها ی گدا صفت.


پ.ن:

دوست دکتر (مشایی): آقا یه کتاب بده که توش نام های اریایی نوشته باشن

کتاب فروش: به سلامتی پسره یا دختر؟

دوست دکتر: جزیره اس.

کتاب فروش: کتاب نداریم بیا خودمون دور هم واسش اسم انتخاب می کنیم. ناسلامتی خودمون قوم و خویش کوروشیم.

نوشته شده توسط روشنک ایراهیمی نژاد در ساعت 15:35 | لینک  | 

از نظر پدر من انسان ها دو دسته اند آنها که با تربیتند و آنها که بی تربیت و بی خانواده وبی پدر و فلان فلان شده اند.

برای همین خیلی تلاش کرد که من جز دسته ی اول باشم. و از هیچ کوششی در این راستا مضایقه نکرد. باید یک نفر این را به پدرم بگوید که  تربیت فرزند و تربیت سگ متدهای علمی دارند و برای جوامع بشری دیروز و امروز بسیار حائز اهمیت اندندندی. اما قاعدتن همان متد سگی که برای من به کار بردی روی این بدبخت جواب نمیدهد. ولش کن بذار این زبون بسته بره. من غلط کردم نجاتش دادم.

 

 *:  تا وقتی این فحش را می شنیدم برایم مفرح و جالب بود. ولی از وقتی همین فحش را به سگ هم می دهد جای بسی تامل دارد.

پ.ن: نمی دانم چرا رشته ای را برای درس خواندن انتخاب کردم که اساسن با اسمش و شیوه ی تحقیقات پدرانش و در پاره ای نقاط با علم بودنش هم مشکل دارم!



نوشته شده توسط روشنک ایراهیمی نژاد در ساعت 21:10 | لینک  | 

امروز ماس ماسکمان (گوشی) گفت دینگ دینگ:

آیا صدمین سفر استانی دولت نشانه مصمم بودن و مسئولیت پذیری رئیس جمهور است؟

1- بلی

2- خیر

لطفا فقط عدد گزینه مورد نظر خودرا تا روز دوشنبه 91/1/28 به شماره 60006648 ارسال نمایید.

مرکز سنجش افکار ایران


روح ملا نصرالدین شاد و یادش گرامی.

اگر یک روزی "مرکز سنجش افکار ایران" به سفر استانی ما بیایند برای دیدنشان سر و دست خواهم شکست. ندید عاشقش شدم. با یک نظر. ینی خدا یکی "مرکز سنجش افکار" هم یکی. اصلن یک مدتی عجیب کک داشتم که افکارم را بدهم یکی بسنجد، که خدا این را رساند.

نوشته شده توسط روشنک ایراهیمی نژاد در ساعت 1:45 | لینک  | 

اولین بار که از آخوند بدم آمد وقتی بود که معنی "آیت الله" و "حجة الاسلام" و... را فهمیدم. با خودم گفتم چه آدم های از خود ممنونی هستند که این القاب را برای خودشان درست کرده اند و هندوانه زیر بغل هم می دهند. بعدها فکر کودکانه ام بارها و بارها تایید شد و تبدیل به یک قانون شد. اما به دلایلی که هنوز کشف نکرده ام طلبه ها را دوست دارم. و هر کس که خودش را طلبه بداند. شاید به خاطر بار معنایی طلبه است. طلب.


پ.ن: مطالبه پرداخت شد. حالا می شود با خیال راحت مُرد.

پ.ن2: مطمئنم که فصلم بهار است. آنقدر تحت تاثیرش هستم که زندگیم گم و گور می شود. وبلاگ نویسی که جای خود دارد.

نوشته شده توسط روشنک ایراهیمی نژاد در ساعت 20:10 | لینک  | 

1- حرف، حرف نمی آورد.

2- متولد شدم. از بهار.

نوشته شده توسط روشنک ایراهیمی نژاد در ساعت 0:9 | لینک  | 

امشب بسوزانید مرا

به استقبال بهار می روم

نوشته شده توسط روشنک ایراهیمی نژاد در ساعت 18:47 | لینک  | 

شعرم نمی آید

کلامم از چشم جاریست

گفتی خمش

جوابم: چشم، آری-ست

نوشته شده توسط روشنک ایراهیمی نژاد در ساعت 14:8 | لینک  | 

متنفرم از مردهایی که زورشان می آید برای مایحتاج زنشان پول خرج کنند و متنفرم از زنانی که عقب می ایستند تا شوهرشان برایشان نوار بهداشتی بخرد.

به طرز رقت انگیزی ایرانی هستیم.

نوشته شده توسط روشنک ایراهیمی نژاد در ساعت 23:40 | لینک  | 

نیلوفر هم اتاقی فرهیخته ورزشکار من است که قصد دارد هر جور شده اصلاحاتی را در مورد من اعمال کند . برای نمونه چون یک روز با ایشان در دانشگاه و پیتزا فروشی و خیابان سگ چرخ می زدیم و فرصت چایی خوردن نداشتیم ٬ گمان می برند که می توانند عادت شنیع چای خوردن زیاد را از سر ما بیاندازند . بنده از همین جا اعلام می کنم که حاضر به عقب نشینی از این سنگر نمی باشم و قصد اصلاح و تربیت شدن هم ندارم و هر گونه تلاش جهت سر به راه کردن من در حکم آب در هاون کوبیدن می باشد و حتی ممکن است به تشویق اینجانب در جهت انجام زیاده از حد مورد منع شده بپردازد .

پ.ن : از قانون شدن دستورالعملهای پیشنهادی متنفرم .

نوشته شده توسط سارا معمارزاده در ساعت 20:20 | لینک  | 

انبار سکوتت کجاست؟

می خواهم منفجرش کنم.

انتحاری!

نوشته شده توسط روشنک ایراهیمی نژاد در ساعت 22:0 | لینک  |